خواست روح من
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٥  

دلم می خواد فقط یه روز به دور از کتابام، جزوه هام، کامپیوترم، موبایلم، آدم های اطرافم و فکر کردن بهشون تنها با خودم بشینم. ببینم کی هستم و چی می خوام از زندگیم. اما تعهداتم رو چه کار کنم. باید امتحان ها رو پاس کنم. تمرین ها رو تحویل بدم. قول دادم که این مقاله رو تا آخر این هفته تموم کنم. این پروژه رو که قبول کردم انجام بدم تا آخر این ماه باید تموم کنم. به دوستم قول دادم همه روش های مدل سازی کشتی رو براش پیدا کنم. اگه کسی میل زده باشه و کارمهم داشته باشه چی؟ اگه کسی زنگ بزنه چی؟ این همه کارهای مهم و غیر مهم که خودم رو متعهد کردم به انجامشون. آیا همه شون درستن؟ اگه درستن خواست روح منن؟



 
 
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦  

امروز می خوام خدا رو شکر کنم. هر چی سر حافظ وایسادم هیچ تاکسی حاضر نشد منو سوار کنه ببره جلو دانشگاه. بالاخره بعد از عمری 15 دقیقه پیاده روی کردم.

خدایا شکرتنیشخند



 
خدا
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩  

3، 4 یا شاید 5 ساله بودم. یه خدا پیدا کرده بودم. خدایی که پیدا کرده بودم عمامه سفید داشت و توی یه تلویزیون سیاه و سفید با قاب قرمز بود. خیلی هم مهربون بود. از پیدا کردن خدا خیلی خوشحال شده بودم، می ترسیدم اگه از پای تلویزیون بلند شم به کسی بگم، خدام پاشه بره. نشسته بودم و نگاش می کردم. اینقدر این حسی که داشتم قوی بود که حالا بعد از این همه سال، با اونکه تقریبا هیچی از بچگیم یادم نمونده، خدایی که پیدا کرده بودم و اینکه چقدر خوشحال بودم یادم مونده. یعنی الان هم میتونم خدا رو پیدا کنم؟ ممکنه همون قدر از پیدا کردنش خوشحال شم؟



 
تنها پاکی می ماند
ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٧  
 یادم نیست چه روزی بود یا ‌چه اتفاقی افتاده بود. حتی یادم نیست تقریبا چه وقتی از سال بود. یادمه مشکلات زیادی داشتم. شاید برنامه ای که برای یکی از پروژه هام نوشته بودم درست اجرا نمی شد، شاید با خواهرم دعوا شده بود شاید هم سر کار مشکلی پیدا کرده بودم یا همه اینها یه دفعه ریخته بود سرم. هرچی بود، اون موقع احساس می کردم بزرگ ترین مشکلات دنیا رو دارم و زندگیم مصیبت باره. داشتم سربالایی ولیعصر رو بالا می رفتم که احساس کردم یکی بهم خیره شده. سرم رو گرفتم بالا که دیدم یه بچه از رو شانه های مادرش با تعجب نگاهم می کنه.

- چرا به این بچه اخم کردم اون که مسؤول مشکلات من نیست. آهان حالا شد. یک لبخند زورکی هم که خرجی نداره.

هنوز خنده زورکی رو کامل بهش تحویل نداده بودم که یکی از قشنگترین خنده های عمرم رو دیدم. مدت ها از اون روز می گذره. از اون روز فقط یک خنده و دو تا دندون سفید کوچولو یادم مونده.



 
عشق
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳  
 
ای عشق، ای ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشنای همه عاشقانه ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه ها

با هر نسیم ،دست تکان می دهد گلی
هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه ،خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه ها

باران قصیده ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه ای به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوی تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم
سودا کند دمی به همه جاودانه ها
قیصر ‌امین‌پور


 
Wall-E
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱  

من امروز یه کارتون دیدم آخر احساس. به همه پیشنهاد میکنم نگاه کنند اسمش Wall-E یه. کارگردانشاندرو استانتونه. wall_e مخفف عبارت Waste Allocation Load Lifter -- Earth Class است. 

خیلی قشنگه. خیلی کم دیالوگ داره. تو نصف اول فیلم اصلا دیالوگی گفته نمی شه.

این فیلم روابط احساسی بین دو روبوت را نشون می ده.

قهرمان این انیمیشن یک روبوت کوچک مکعبی است با چشمانی شبیه یک دوربین دوچشمی، نام این قهرمان wall_e است. او تنها موجود متحرک در پهنه کره خاکی است و کارش این اینه که روزها زباله‌ها را در قالب مکعب‌هایی فشرده کند و روی هم قرار دهد. او فقط یک رفتگر مکانیکی بی‌احساس نیست، او از میان زباله‌های زمین گنجینه‌ای خصوصی برای خود فراهم کرده که در میان آنها مکعب روبیک، لامپ‌ و همچنین نوار ویدئویی یک فیلم موزیکال دیده می‌شه.

باقیش هم نمی گم تا کارتون رو ببینید. ولی عکسهاشو می زارم تو ادامه مطالب.



 
وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۱  

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم

کی شود این روان من ساکن
این چنین ساکن روان که منم

گفتی اسرار در میان آور
کو میان اندر این میان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش
بوالعجب بحر بی‌کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب
کاین دو گم شد در آن جهان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت
عین چه بود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت‌های خموش
در زبان نامد‌ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد
اینت گویای بی‌زبان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من
نادره بحر و گنج و کان که منم

مولانا



 
درخت انجیر همسایه
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  

نخندید ها :

درخت انجیر همسایه مریض است

ولی مورچه ها جشن گرفته اند.